تبليغاتX
عین
امام حسین

 بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل

بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت

باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران

سعدی

+ نوشته شده توسط عباس پورپسندی در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 8:28 |

چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست

جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست

ما کجا و نورباران شب دریا کجا!

قطره در خواب و خیالِ جذر و مد ماه نیست

ما کجا و بارگاه حضرت خوبان کجا!

هر گدایی، لایق هم صحبتی با شاه نیست

عشق، اینجا بین آدم ها غریب افتاده است

پایمردی کن برادر! یوسفی در چاه نیست

بارمان را آب برد و تازه فهمیدیم که

در بساط خالی ما، آه حتی آه نیست

ریشه در خاکیم و دم از آسمان ها می زنیم

بت پرستانیم و مثل ما کسی گمراه نیست

تک سوار قصه ها، یک روز می آید ولی

جز خدا از پشت پرده، هیچ کس آگاه نیست

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

و العافیه و النصر

 و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره

 و المستشهدین بین یدیه

 

منبع: وبلاگ مهدیار

+ نوشته شده توسط عباس پورپسندی در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 7:56 |

به نام بهترین یار ویاور

یاور  همه خوبی ها

هر خوبی که تو بگی

آی خوب عالم

دل نوشته کوچکم را می بینی

دل نوشته های غم انگیز قلب کوچک من

غمناکم می دانی از چی؟

ازخودم 

غمگینم از خودم

خودم که هنوز نتواستم به تو آنچنان که لذت بخش است نزدیک شوم

وبا تودرد دل کنم

وبا تو همراه شوم

وبا توحرف بزنم ،حرف دل

ای خدای مهربونم

ای سید ومولای من

ای جان من

ای تمام هستی من

بزار عاشقت بمونم

بزار بزار بزار بمونم بمونم عاشقت

چه دارم میگم خدا که همیشه دست منو توی این قصه گرفته باید خودم توجه داشته باشم

مواظب باشم معشوقه رو از خودم دلگیر نکنم

کار ی که معشوقه را می رنجونه انجام ندم

چون از عاشق توقع اینو نداره

توقع داره که اونو به کارهای دیگه ترجیح بدی

وبا اون باشی

اگه دلشو بدست آوردی اونموقع لذت با اون بودن را می تونی حس کنی

به قول شاعر

 اي خدا بنده با صفا هزار هزار داري

 يه دونه بنده بد داري اونو وا نذاري

 هميشه کرامت از بزرگتراست

 نزد لطفت نااميديم خطاست

چه کنم حريف نفسم نشدم

توبه کردم ولي آدم نشدم

اي خدا من اومدم دعا کنم

 از ته دلم تو رو صدا کنم

هميشه دلم ميخواست شهيد بشم

 شهدا عاشق بي ريا بودند

تازه فهميدم اونا کيا بودند ...

+ نوشته شده توسط عباس پورپسندی در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 و ساعت 17:12 |

+ نوشته شده توسط عباس پورپسندی در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 و ساعت 15:9 |

 

حافظ :


 

اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را
 

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

 

صائب تبريزي:
 

هر آنکس چيز مي بخشد، ز جان خويش مي بخشد

نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را

اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
 

شهريار:

هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد

نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند

نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را

اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را
 

ياري

اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را

به خورشيد و فلک سايم از اين عزت کف پا را

روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است

من مفلس کي‌ام چيزي ببخشم خال زيبا را

اگر استاد ما محو جمال يار مي‌بودي

از آن خود نمي‌خواندي تمام روح و اجزا را


 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را

فداي مقدمش سازم سرودست و تن و پا را

من آن چيزي که خود دارم نصيب دوست گردانم

نه چون حافظ که ميبخشد سمرقند و بخارا را
 

؟؟؟؟؟؟؟

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سرير روح ارواح را

مگر آن ترک شيرازي طمع کار است و بي چيز است؟

که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را

کسي که دل بدست آرد که محتاج بدنها نيست

که صايب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را 
 


رند تبريزي

اگــــر آن تـــــرک شيرازي بـــه دست آرد دل مـــا را 

بــهــايـش هـــم بــبـــايـــد او بـبخشد کل دنيـــــا را

مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در اين آشفته بــازاري

کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟

نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را

و نــــه چـــون شهريـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را

کـــه ايـن دل در وجـــود مــا خــدا داند که مي ارزد

هـــزاران تــــرک شيـراز و هـــزاران عشق زيــبــا را

ولي گــر تــرک شـيــرازي دهـد دل را به دست مــا

در آن دم نــيــز شـــايـــد مـــا ببخشيمش بـخـارا را

کــه مــا تــرکيم و تبريزي نه شيرازي شود چون مـا

بـــه تــبــريــزي هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را

 

+ نوشته شده توسط عباس پورپسندی در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 15:17 |

یادمان یاشد از امروز خطایی نکنیم            گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم   

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست         گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم      

 یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم      وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم       

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند           طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

+ نوشته شده توسط عباس پورپسندی در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 15:15 |

باغ آرزوها

عید غدیر خم

 

غــنـــچـــه بــاغ ولایت شد شکوفا در غدیر
بــر ثـــمر بــنــشست بــاغ آرزوهـا در غدیر
تا شود روشن جهان از پرتو خورشید عشق
از افق مـهـــر ولایــت شـد هــویـدا در غدیر
تــا علــی بــر روی دستـــان پیمبر جاگرفت
رفــت روی دســت اقـیـانــوس، دریا در غدیر
دیــــده دل بـــاز کن تـــا آفـــتـــاب هـل اتی
بـنــگری هم دوش با خورشید بطحا در غدیر
تــــا ابـــد بـــر لعل لبهایش گل لبخند مـاند
هرکه از جان بوسه زد بر دست مولا در غدیر
از نـــسیـــم روی زیــبـــای امــیـرمؤمـنان
غــنــچــه بـــاغ ولــایت شـد شکوفا در غدیر

 

جواد جهان آرایی

تنظیم برای تبیان: حسین عسگری

 

+ نوشته شده توسط عباس پورپسندی در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 15:14 |

گریه می کنی ...

« السلام علیک یا باقر العلوم (ع)  »

 

بین نماز ، وقت دعا گریه می کنی

با هر بهانه در همه جا گریه می کنی

در التهاب آهِ خودت آب می شوی

می سوزی و بدون صدا گریه می کنی

هر چند زهر قلب تو را پاره پاره کرد

اما به یاد کرب و بلا گریه می کنی

اصلاً خود تو کرب و بلای مجسّمی

وقتی برای خون خدا گریه می کنی

آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود

با ناله های وا عطشا گریه می کنی

با یاد روزهای اسارت چه می کشی ؟

هر شب بدون چون و چرا گریه می کنی

با یاد زلفِ خونی سرهای نی سوار

هر صبح با نسیم صبا گریه می کنی

 

برگرفته از وبلاگ کاروان

+ نوشته شده توسط عباس پورپسندی در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 8:41 |
به نام عشق آفرین

سلام حامد جان زحمت کشیدی این عکس را برایم طراحی کردی

آقا حامد یکی از شاگردان با معرفت وعزیز ماست

 

 

+ نوشته شده توسط عباس پورپسندی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 19:29 |
به نام مهربانترین مهربان ها

عطر وبوی مهر فضا را گرفته عجب حال وهوایی داره این مهر

یاد اون ایام می افتی که روز دیدار دوستان سالهای گذشته و پیدا کردن دوستان جدید بودی

آخ چه حس وحال خوبی داشت

چه صفا وصمیمیتی بین بچه ها بود همه همدیگر رودوست داشتند بدون هیچ بغض وحسادت وکینه ای

اگه کسی ناراحت می شد با یک نوازش کوچولو ومعذرت خواهی حل می شد واز دل همدیگر در می آوردند

زیاد مهم نبود روی کدام صندلی وپشت کدام میز بنشینی

فقط مهم بود که حتما صمیمی ترین دوستش کنارش باشه نه بخاطر اینکه دوستش کمک کنه که میز وصندلیش رو حفظ بکنه نه نه نه .........

فقط بخاطر اینکه اون رو دوست داشت ودوست داشتنش بخاطر این بود که که اون را لایق دوست داشتن می دونست

جه صفا وصمیمیتی

 هوای قدرت وسیاسی بازی اصلا معنا نداشت

 معنا نداشت بخاطر نبودن کسی بادیگری یامخالف او فکر کردن یا واقعیت را گفتن  وچاپلوسی اورانکردن باعث دشمنی خصمانه شود

ای دل بیا ودر ماه مهر مهربان با ش اول باخودت وبعد مهرت را به دیگران نشان بده

وهر چه را می دانی واقعیت است اصل است ارزش است آن را بی چون وچرا انجام بده هر چند به ضررت باشد

وخود را از تعلقاتی که باعث می شود تو راهی را که می دانی درست نیست وبه بیراه می رود را طی کنی  دور بگردان هر که هست وهر چه هست

راهی را برو که می دانی درست است

ای دل دین خود را به دنیای دیگران مفروش 

حتی ارزش ندارد که دین خود را به دنیای خود بفروشی تا چه رسد به دنیای دیگران 

 

+ نوشته شده توسط عباس پورپسندی در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 11:8 |